|
یادداشت های روزانه
|
همین بس است تا رویای افسونگر قصه عاشقانه غمگینی در ذهن تو شکل گیرد. همین بس است تا چیزی از گذشته خودت زنده شود٬ چیزی لحظه ای بدرخشد و بعد...و بعد محو شود و از یاد برود.
بابک احمدی٬ ماهنامه سینمایی فیلم٬ شماره ۴۴۰

اوایل غروب در پایان تابستان٬ پرندگان بی تاب می شوند. هوا که تاریک می شود٬ از لانه های شان می پرند٬ در هوا می چرخند٬ در تاریکی فریاد می زنند.
هنگامی که خورشید دقیقا شش درجه زیر خط افق پایین می آید٬ هزاران هزار پرنده با دریافت نشانه ای که هنوز کاملا درک نشده٬ به آسمان هجوم می آورند.
پرندگان در پاییز٬ براد کسلر٬ ترجمه: شمیم هدایتی٬ انتشارات نیلا.
چه به یاری خاطره٬ چه به یاری خیال ورزیدن یا صرفا به علت حس وفاداری که نسبت به برخی منظره ها داریم٬ این منظره ها با بقیه تفاوت پیدا می کنند٬ و در فضای ذهنمان خود را به کناری می کشند.
نزد پروست٬ سلسله ای از مکان های قابل تفکیک از هم وجود دارد که گویی در درون مرزهای خودشان و به صورت کاملا مستقل یافت می شوند٬ مکان هایی بازیافته در اعماق حافظه مان٬ مکان هایی که به یاری رویاهایمان یا شرکت کردن در خیال پردازی های کسی دیگر-که یکی از تاثیرات هنر است- در وجودمان آفریده شده اند٬ یا حتی٬ گرچه به صورت نادرتری٬ مکان هایی که زیبایی خاصشان را از نگاه ما وام می گیرند و به واسطه حضور انسانی که میزانی از فردیت خود را به آن ها می بخشد تعالی پیدا
می کنند.

فضای پروستی٬ ژرژ پوله٬ ترجمه: وحید قسمتی.
سریوژا مرگی را که اغلب صحبتش را با او می کردند کاملا باور نداشت . او باور نمی کرد که کسانی که او دوست می داشت مردنی باشند.

آنا کارنینا٬ لئون تالستوی٬ ترجمه: سروش حبیبی

از میان فیلم های " نوری بیلگه جیلان" فیلم " اقلیما" چنان برجسته تفاوت رفتارهای انسانی را نشان می دهد که تماشاگر هر لحظه آماده است همدردی خود را با شخصیت های فیلم " بهار و عیسی" تغییر دهد .
تفاوت هایی که در سبک منحصر به فرد و مینی مالیسم " نوری بیلگه جیلان" با تغییرات فصول پیوند خورده است.
چهره غمگین و چشمان خیره " بهار " و پرسه زنی عیسی با یک دوربین دیجیتال در مکانی متروک در سکانس آغازین فیلم ٬ تصویری تکان دهنده از آغاز جدایی و دلزدگی است و یادآور سینمای " آنتونیونی" یعنی سینمای " جدایی" است.
با این نوشته مختصر و تماشای دوباره " اقلیما" مشتاق دیدن فیلم جدید " نوری بیلگه جیلان" " روزی روزگاری در آناتولی" هستم...

دوستی چه خوب یادآوری کرد این شعر فروغ را:
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم.
در روز اول دی ماه ٬ مشغول خواندن کتابی بودم از " گراتزیا دلددا" به اسم " کوزیما یا تقریبا گراتزیا" .
با جمله ای مواجه شدم در باب نوشتن :
« وقتی کتاب تمام می شود حس می کند در میان دستان سردش به تپش درآمده است٬ مثل پرنده ای که از میان انگشتانش به پرواز درآمده و به شیشه ای بسته پنجره می خورد. سعی دارد تا به آن خلاصی بخشد. بگذارد تا به دوردست پرواز کند.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد
نیما یوشیج٬ آب ٬ عباس کیارستمی